نماد سایت خانه‌ مجازی صادق کریمی

حرف‌زدن واقعی

بعد از چند ساعت کار، از سر جام بلند شدم تا برم یه چرخی بزنم تو فضای کارم. یکی از همکارام اومد جلو و باهام حال و احوال کرد. به‌م گفت یه دقیقه وقت داری با هم یه صحبتی کنیم؟

تعجب کردم. چون تا حالا حرف خاصی باهام نداشت. گفتم: بله، حتما.

با هم رفتیم توی حیاط که قدم بزنیم. گفت: اون روز یادته توی یه جمعی، فلان حرف رو زدی؟ یه خورده فکر کردم تا یادم بیاد.

گفتم: آره، آره یادم اومد. خب؟

– یادته چه جوری اون حرف رو زدی؟

یه کم فکر کردم.

+ نه، درست یادم نیست. چطور؟

– حقیقتش، اون حرف رو یه جوری گفتی که من ناراحت شدم. حالا شما با شوخی گفتی، ولی من ناراحت شدم. چون توی جمع بود. از شما هم توقع نداشتم.

+ عجب…

من واقعا یادم نمیاد چه جوری گفتم که شما ناراحت شدی. می‌دونی که، آدم شوخ طبعی هستم، ولی حواسم به این چیزا هست. شاید شما خیلی حساسی روی این چیزا، ولی در هر صورت از این‌که چیزی گفتم که شما رو ناراحت کرده عذر می‌خوام. با این‌که یادم نمیاد، ولی قطعا منظوری نداشتم. چون حسم به شما حس خوبیه، و مشکلی باهات ندارم.

– خواهش می‌کنم آقا. منم چون توی دلم بود گفتم بیام به شما بگم.

+ خوشحالم که اومدی و گفتی. ولی چرا این‌قدر دیر؟ همون روز می‌اومدی به‌م می‌گفتی خب.

– دیگه…نشد دیگه…

+ بازم خوب کاری کردی که اومدی گفتی. کاش همه مثل شما بودن.

می‌دونی، آدما خیلی سخت میان حس‌شون رو می‌گن. فک می‌کنن بد می‌شه. نمی‌دونن که اگه بگن، چه اتفاق خوبی درون خودشون میفته.

کلا ما آدما از حرف زدن با هم فرار می‌کنیم.

خیلی خیلی ازت ممنونم که اومدی گفتی.

بعد از صحبت‌مون، دقت کردم دیدم آره، یک ماهی بود که درست جواب سلام علیک‌هام رو نمی‌داد. پس دلیلش این بود.

ولی دلیلش رو باید بیاییم بگیم. آدما علم غیب ندارن. شاید یه حدس‌هایی بزنن، ولی تا زمانی که حرف نزنیم، اتفاقی نمیفته. این‌که همه‌ش تو ذهنت با دیگری حرف بزنی، چه فایده‌ای داره آخه؟

خروج از نسخه موبایل