بند و بساط را جمع می کنیم . موتور را هم همانجا می گذاریم و میرویم که اطراف را سِیر کنیم .
می افتیم توی یک جاده ی باریک و خاکی که از وسط گندم زارها رد می شود . یک دشت وسیع با چشم اندازی ملیح . انگاری ما وسط دشت بودیم . بعد از ظهری دل انگیز!
ابتدای جاده ی گندم زار که به تک درختی تنها می رسید و رد می شد ، شقایقی تنها ایستاده بود و به ما نگاه می کرد . تنها ایستاده بود ، انگار که نگهبان جاده باشد ، یا بخواهد راه را نشان دهد .
خواستم بچینمش ، نتوانستم . ترسیدم . یک ترس مبهم غریب . عاشق بود ، و آزار عاشق ، انگار کن مثل برکه ای باشد آرام که سطح آب صاف است و بی حرکت ؛ و تو خیلی آهسته با انگشت سبابه ات بزنی روی آب و آرامش همه ی برکه را به هم بزنی !
سرخی دسته ای از شقایق ها لای گندم زار سبز ، زیبا بود .
صدای رودخانه از آن طرف تر ها می آمد ، و قطار باربری از آن سوی دشت می گذشت .
بلبلی سر راه از گندم زار پرید… . دورها ، جاده ای به تپه ای می رفت .
رفتیم سمت رودخانه . همین که رسیدیم ، مرتضی قلاب کوچکش را می آورد بیرون و می گوید ماهی ، بزن دنده هوایی !
می دهدش به من و می گوید تو بگیر ، بعد هم یک تکه ی کوچک خمیر نان می زند به سر قلاب .
می اندازم توی آب . رودخانه غُرّان می رود . چند لحظه بعد قلاب تکان می خورد . یکهو عباس و مرتضی داد می زنند بکش بالاااا ! می کشم . هه ! ماهی را ببین ، یک ماهی کوچک ، به اندازه ی کف دست .
مرتضی می گوید آخی ، ولش کن ، بندازش تو آب ، به درد نمی خوره .
ماهی را می گیرم توی دستم ، به قول خودمان پــِـل پــِـل می کند . خون از دهانش جاری است . هول شده ایم . هرچه می کنم قلاب از دهانش در نمی آید . بالاخره با کمک هم قلاب را در می آوریم و می اندازیمش توی آب . نگاه که می کنم ، می بینم برای یک ماهی فسقلی همه مان به هیجان آمده ایم و از این حس خنده ام می گیرد . اولین تجربه ی ماهیگیری . خداییش حال داد .
…
فردای آن روز ، من و مرتضی می رویم روستای دربند و موتور را همانجا می گذاریم خانه ی یکی از دوستانش و غذایی برمی داریم و پیاده ، راهی کوه می شویم .
توی راه دور و برمان سبزه زار بود و کوه . هیچ صدایی نمی آمد جز صدای پرندگان و سکوت کوهستان .
بعد از حدود چهل و پنج دقیقه پیاده روی می رسیم به جایی . انگار که هیچ انسانی به آن جا پا نگذاشته است . از چشمه آب می خوریم و می خوریم و سیر نمی شویم بس که خشمزه است و خنک . زیر درختی چای می خوریم . نهار هم . بعد می رویم به اطراف ، و به جایی می رسیم که گلزار است . یک رؤیای واقعی . یک نقاشی رئال از my god ! آدم ، مست می شود…
گلهای مختلف رنگ رنگ . اسمشان را نمی دانیم ، به جز شقایق ها…
همینطور عکس است که می گیریم .
…
برمی گردیم .
و من ، خداحافظی می کنم از این همه ای که نمی دانم اسمش را چه بگذارم .
دشت هایی چه فراخ…کوه هایی چه بلند !
…
حالا که می نشینم و به عکس ها نگاه می کنم ، حسرت می خورم به مردمان روستا . به آن روزها…
خیلی جاها ماند که نرفتم . روستای قِلاروسَم ، آبشار آب سفید ، دریاچه ی گــَهَر .
انگار یک آهن گذاشته اند در دل من و یک آهن ربا آنجا .
گوش کن
جاده صدا می زند از دور قدم های تو را…