گاهی وقت ها دست و دل آدم به هیچ کاری نمی رود .
حکایتی که من می نویسم ، با چیزی که تو می خوانی تومنی صنّار فرق دارد . یعنی اینطور برایت بگویم که من که می نویسم ، کلمات ، خب ؟ ، کلمات یک جوری هستند . جور بد ! جورواجور بدترکیب که احساس را – آن طوری که هست – نمی رسانند .
حالا…این که باید بنویسیشان خوب نیست . تنبل هستند این کلمات . خودشان نمی آیند !
دارم چرت و پرت می گویم . چرا یک راست نمی روی سر اصل مطلب و بگویی که خیمه ی حسینی علم شده بود و…
خیمه ی حسینی علم شده بود و تقریبا همه ی قرارگاه خاتم الانبیاء لشگر هشت زرهی نجف اشرف اصفهان را مال خودش کرده بود . خدا خیر امام حسین بدهد که ما را از شامگاه راحت کرد . چی چی بود ! شب را تا صبح پست بده ، صبح تا ظهر را هم سر کار باش و حالا بعد از نهار تا می آید چرتت برود روی هم دژبان ها ساعت چهار بعد از ظهر بریزند توی آسایشگاه و با آن لهجه ی ترکیشان داد بزنند « آقا یا الله…پاشو شامگاه ! » و تو هم به ده زبان زنده ی دنیا فحش دهی به زمین و زمان شامگاه و اله و بله . حالا ولی حیات ستاد فرماندهی را به این بزرگی داربست زده بودند و برزنت رویش انداخته بودند و سیستم گرمایشی و فلان و اووووووووه ! توپِّ توپ ! که چی ؟ که ” محرم آمده از شهر غم علم در دست…” کِــیف سربازها کوک شده بود که این محرمیه حیات ستادفرماندهی جا ندارد و شامگاه پــِـخ ! سنت حسنه ای بود از حاج احمد کاظمی که محرم هر سال خیمه ی حسینی به پا کند و ده روز صبح محرم مراسمی باشکوه بگیرند با سخنرانی و مداحی ، و بچه ها ی رسمی و سرباز لباس مشکی بپوشند و نوکری عزاداران آقا ابی عبدالله کنند . امسال البته یک فرقی داشت . عکس حاج احمد شده بود زینت مجلس . تریپ اخلاص . اخلاصی که کار خودش را کرد و یک ماهی قبل از علم شدن خیمه ی حسینی حاج احمد با رفقایش پرید و رفت…
نثار مردانگی اش صلوات !
صفایی داشت خیمه ی حسینی . صبح ها ساعت 6:00 از تخت بالایی می پریدم پایین ، طوری که سیدحمزه هم بیدار شود . بعد لباس مشکی ها جای لباس های سربازی را می گرفت و تقریباً همه رو به سوی زیرزمین و هُل می خوردند توی آشپزخانه ستاد و هر کسی می رفت دنبال کاری که از قبل برایش مشخص شده بود .
صفای آشپزخانه هم رنگ بودن رسمی ها با سربازها بود که کنار هم کار می کردند .
ما شده بودیم مسئول چایی . کلاً سابقه ی فرهنگی ما برمی گردد به آب جوش و چایی . توی آموزشی هم شده بودیم مسئول آب جوش و به همین بهانه معاف از پست آسایشگاه ! مسئول آب جوش گروهان شده بودیم و اسم شریف ” حاجی ” ماند رویمان . از همانجا تا آخر سربازی هم کسی ما را به اسم صدا نزد .
می گفتم . خلاصه صبح که می شد مردم میریختند توی خیمه و کیپ تا کیپ پر می شد . اول کار سبد صبحانه را برمی داشتم و با یکی از بچه می رفتیم از همان جلو پخش می کردیم . بعدش هم سینی چایی می دادند دستمان و ما شده بودیم چایی رسان خیمه . صفای آن هم به جای خودش . مراسم هر روز تقریباً ساعت 9:30 تمام بود . بعد لباس ها عوض ، و سرکار . شب که می شد نان می آمد و ما خالیشان می کردیم روی بالابر و بالابر پایین می رفت تا می رسید به زیر زمین و آشپزخانه و بعد هم جاسازی نان ها . بعد می نشستیم تا دیر وقت نان ها را می کردیم توی پلاستیک و…
فیلمی داشتیم سر بسته بندی نان . ده – دوازده نفری می نشستیم دور هم و از هر دری می گفتیم و آخرش ختم به چرت و پرت گویی می شد و چایی رفع خستگی و گاهی عکس یادگاری ای و لالا . البته به غیر از آن هایی که پست داشتند . خیلی باحال بود…
هفتم محرم . شب بود و نشسته بودیم توی نمازخانه . من و سید حمزه و علی و محمد . چراغ های نمازخانه خاموش بود و تلویزیون هم جلویمان روشن و میرداماد داشت می خواند . همان شب چه قدر اذیت سیدحمزه کردیم .
تخت های آسایشگاه دوطیقه بود و من هم روی طبقه ی دوم یکی از تخت ها می خوابیدم و تخت پایینی هم سیدحمزه بود . هر وقت می خواست صدایم کند می گفت همسایه ی بالایی !
یادم نمی رود یک بار تخت من داشت می شکست و ما هم عین خیالمان نبود و بدبخت چه قدر ترسیده بود .
هر روز التماس و الدخیل که حاجی پاشو تختت رو عوض کن . همیشه می گفت خدمت مث یه فیلمیه که داره از جلو چشام رد می شه . شب های والیبال هم دمای جوشش می رفت روی صدو بیست درجه و هرچه داد داشت می زد . صبح ها که بلند می شد با روی باز می گفت سلاااام حاااجی ! صبح عالی متعالی !
هفتم محرم رفت و صبح رسید و روز هشتم و روز علی اکبر (ع) . ساعت 6:00 . از تخت می پرم پایین . سید حمزه آماده شده و لم داده روی تخت و پنجه هایش را زیر سرش قفل کرده توی هم . سلامی و جوابی . یک چیزیش هست انگار . یک لنگه جوراب از روی میله ی تخت برمی دارم . چشمش می افتد به جوراب هایی که دیشب شستم و انداختم روی میله که خشک شود . با همان حالت می گوید : حاجی رفتی شیراز یه جین جوراب ورداشتی آوُردی ؟ توی آن خواب آلودگی از حرفش خنده ام می گیرد و می گویم دُرُ صِّحبت کن !
می روم بیرون . بعدا می بینمش که کت و شلوار پوشیده . هیچ روزی کت و شلوار نمی پوشید . مراسم دارد شروع می شود . صبحانه را توزیع می کنیم. بعدش هم چایی . من می مانم توی مجلس و تا آخر مجلس می مانم تا سینه زنی تمام شود . ساعت هول و هوش 9:30 است . مردم تقریبا رفته اند . یک جایی بچه ها دور هم جمع شده اند . یکیشان می آید طرفم . سید کمال علی صفت . بچه ی تبریز . به من که می رسد با آن لهجه ی ترکی بامزه اش می گوید فهمیدی ؟ می پرسم چی رو ؟ می گوید همین دوستت . می گویم نه. خب ؟
این پا و آن پا می کند و می بینم که یکهو قطره اشکی از چشمش می افتد و می گوید مُردش !
– چی ؟! کی مُرد . درست حرف بزن ببینم !
– دوستت . سید حمزه…
خشکم می زند . اصلاً نمی فهمم چی شده . چند قدم می روم و می نشینم . نمی توانم گریه کنم . انگار باورم نشده . بلند می شوم و می روم پیش علی . سر میز نشسته و چشمانش قرمز است .
– علی ! چی میگن ؟!
سرش را تکان می دهد و چیزی نمی گوید . محمد هم می آید . هیچ کدام حرف نمی زنیم . بلند می شوم می روم توی آسایشگاه . از بازرسی لشگر می آیند و دنبال رفیق سید حمزه می گردند . من را پیدا می کنند و می خواهند که کمدش را نشان بدهم . قفلش را می شکنند . لباس ها و ساک سیدحمزه و دفتر خاطرات . دست که به لباس هایش می زنم یک جوری می شوم . روی تختش که می نشینم یک جوری می شوم . و پوتینش را که زیر تخت می بینم . می روم توی حیاط . رفیق جون جونیش نشسته و زار می زند .
بالابر را نگاه می کنم . قتلگاه سیدحمزه . داشته از زیر زمین با بالابر می آمده بالا که سرش بین بالابر و دیوار گیر می کند و …
خون فوران شده را می بینم همراه با ریزریزهای مغزش .
می شنوم : لحظه ی آخر دست و پا می زند …پتو می اندازند رویش…تمام می کند…
یک جوری انگار حس می کنم معنی دست و پازدن را و سر را و خون را و…
…
بعد از ظهر هفتم محرم پرچم را می پیچانیم دور تابوتش و می گذاریم توی آمبولانس . آمبولانس راه می افتد و ما یک اتوبوس شده ایم که پشت سرش راه می افتیم به طرف نور آباد ممسنی . شب را می رسیم یکی از پادگان های نیروی زمین حوالی نورآباد . آمبولانس می رود به طرف سردخانه .
روز عاشورای 1427 . تابوت را می آورند داخل پادگان . کفن را می گیریم و جنازه را بیرون می آوریم . داخل تابوت را درست می کنیم . زیارت عاشورایی می خوانیم . به بدن سید حمزه دست می زنم . با سید حمزه حرف می زنم..
روز دلگیریست . هوا هم ابری . روز عاشورای 1427 . راه می افتیم به طرف روستای بَردَنگان .
دسته ی سینه زنی وسط روستا پیداست . پیاده می شویم . از کنار سنگ ها که می گذرم نگاهشان می کنم ببینم برای حسین (ع) چه می خوانند ؟ همه چیز غریب است . خیلی غریب…
جنازه را تشییع می کنیم . نزدیک ظهر است . سید را می گذارند توی قبر . شلوغ است . به زور خودم را می رسانم بالای قبر . حاج آقا بهارلویی می رود داخل قبر . دارد تلقین می دهد .
– اِفهَم سید حمزه ؟ الله ربی . و لاتَخَف…و لاتَحزَن…
کلمات عجیبی ست . تن آدم می لرزد .
و خاک می ریزند…
خاک…
همه می روند . حتی مادرش…من می مانم و علی و محمد . بالای سر قبرش می نشینیم .
ظهر عاشورای 1427 است . هوا ابری ست . باد می آید . لبخند می زنم به قبرش .
سید حمزه حسینی . بچه روستای بردنگان . کشته ی صبح هشتم محرم . روز علی اکبر (ع) . حین خدمت سربازی . حین نوکری آقا ابی عبدالله . دفن شده در ظهر عاشورای 1427 .
روی قبرش نوشته اند ” خادم الحسین (ع) ” .
محمد گریه اش گرفته اما گریه نمی کند . من و علی هم زل زدیم به قبر . ما هم می خواهیم از رفیقمان خداحافظی کنیم و برویم . رفیقمان را بگذاریم و برویم…
…
هییی سید حمزه . هع ! صبح عالی متعالی !
اِفهم سید حمزه ؟
اللهُ ربی .
ولا تَخَف…و لا تَحزن…